تبليغاتX
هستی گولو
هستی گولو

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کو زه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

بدست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز دَم گرمو چموشش رات

سخت در خاک گلویم بفشارد

و خواب خفتگان را آشفته تر سازد

تا بدین سان بشکند هر دم سکوت مرگبارم

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 15:2 توسط دلیله | |

سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست

 سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست

تو یه رویای کوتاهی دعای هر سحرگاهی

 شدم خواب عشقت چون مرا اینگونه میخواهی

شدم خواب عشقت چون مرا اینگونه میخواهی

 من آن خاموش خاموشم که با شادی نمیجوشم

ندارم هیچ گناهی جز که از تو چشم نمی پوشم 

 تو غم در شکل آوازی شکوه اوج پروازی

نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمی بازی

  نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمی بازی

مرا دیوانه میخواهی ز خود بیگانه میخواهی

  مرا دلباخته چون مجنون ز من افسانه میخواهی

شدم بیگانه با هستی زخود بیخود تر از مستی

 نگاهم کن نگاهم کن شدم هر آنچه میخواستی

سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست

 سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست

بکش دل را شهامت کن مرا از غصه راحت کن

 شدم انگشت نمای خلق مرا تو درس عبرت کن

بکن حرف مرا باور نیابی از من عاشق تر

نمی ترسم من از اقرار گذشت آب از سرم دیگر

سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست

سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست

سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست  

سلام  بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست

 

ستار

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 13:9 توسط دلیله |

زماني در شهر بيچار شاهزاده ی بخشنده اي زندگي مي کرد که مردمانش او را دوست داشتند و به او افتخار می کردند .

اما در آن شهر مرد بسيار فقيري هم بود که از شاهزاده خوش اش نمي امد و با زبان تلخ و گزنده اش دائما به او نفرين مي کرد.

شاهزاده اين را ميدانست اما مريض بود. سرانجام پيش خود فکر کرد و در شبي زمستاني يکي از خدمتکاران شاهزاده به در خانه آن مرد رفت و برايش يک کيسه آرد . کيسه اي صابون و يک قيف شکر برد . خدمتکار به مرد گفت : ((شاهزاده اين هدايا را به يادبود يادآوريش براي شما فرستاده است .))

مرد بابت هدايا بسيار خوشحال شد چون فکر کرد که آنها بيعتي از جانب شاهزاده است و با غرور پيش اسقف رفت وشرح ما وقع را به او گفت و از او پرسيد ((نمي تواني ببيني که شاهزاده چه طور به خوش نيتي من علاقمند شده است ؟))

اما اسقف در جواب گفت اوه .شاهزاده چه خردمند است و تو چه قدر درکت پايين است . او به زبان نمادين حرف مي زند.

آرد براي شکم خالي توست . صابون براي پاک کردن کثافت ات و شکر براي شيرين کردن زبان تلخت است

 از آن روز به بعد مرد حتي از خودش هم خجالت مي کشيد  نفرتش  از شاهزاده بيشتر از پيش و حتي از اسقف که عمل شاهزاده را براي او آشکار کرده بود . منزجر شد . 

اما از آن به بعد سکوت اختيار کرد.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 19:8 توسط دلیله | |

دختر بسیار خوشرویی از حومه شهر به بازار مکاره آمد. سیمایش مانند سوسن و رز بود.

مویش مثل غروب خورشد بود و لبخندش سپیده دمان بر لبانش نشسته بود.

این غریبه زیبا خیلی زود توجه دیگران را برانگیخت و مردان جوان او را جستجو کردند

و او را درمیان گرفتند و یکی می خواست با او برقصد . دیگری می خواست به افتخار او

قطعه کیکی ببرد و همه می خواستند بر گونه اش بوسه زنند . خب مگرآنجا بازار مکاره

نبود؟

اما دختر حیرت کرد و آشفته شد و فکر کرد آن مردان جوان بیمارند . آنها را از خود راند

و حتی به صورت یکی دونفرشان سیلی زد. بعد از آنها گریخت .

 

و در راه بازگشت به خانه در دل با خود گفت (( از آنها منزجرم . این مردان چه قدر

بی تربیت و بی نزاکت اند. رفتار آنان خارج از حوصله آدمی است))

یک سال گذشت و او در این مدت بسیار به بازارهای مکاره و مردان فکر کرد.

بعد بار دیگه با سوسن و رز سیمایش به بازار مکاره امد و چون گذشته مویش مانند

غروب آفتاب بود و لبخند سپیده دمم بر لبانش نشسته بود.

اما این بار مردان جوان با دیدن او رو برگرداندند و در تمام روز کسی به دنبال او

نبود و او تک و تنها بود.

و شب هنگام وقتی که از جاده به طرف خانه اش می رفت . در دل گریه می کرد و می گفت

(( از آنها منزجرم . این مردان چقدر بی تربیت و بی نزاکت اند رفتار آنان خارج از

حوصله آدم است . ))

نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 17:14 توسط دلیله | |

زمانی مرد ثروتمندی زندگی می کرد که صرفا به خاطر سردابه و شراب در آن به خودش افتخار می کرد .

در آن سردابه جامی از شراب انگور قدیمی بود که فقط برای مواقعی که تنها خودش می دانست صرف می شد.

روزی فرمانروای آن کشور به دیدن او آمد و او با خود فکر کرد و گفت : (( آن خمره به خاطر یک فرمانروا نباید باز شود))

و بعد اوزخوف  آن ناحیه به ملاقات او آمد اما او به خودش گفت : (( نه , نه , آن خمره را نخواهم گشود. او نه ارزش آن

را میداند و نه دردی را که به مخاطش می رسد.))

شاهزاده آن سرزمین پیش او آمد و با او شام خورد. اما او با خود فکر کرد (( آن شراب بسیار سلطنتی تر از آن است که صرفا با یک شاهزاده خورده شود ))

و حتی روز ازدواج خواهرزاده اش , به خودش گفت : (( نه , نه , برای این مهمانان نباید آورده شود.))

و سال ها از پی هم گذشتند و او که پیر مردی شده بود مرد و مثل هر بذر و میوه بلوط به خاک سپرده شد.

در روز خاک سپاریش کوزه قدیمی  را به همراه دیگر کوزه های شراب بیرون آورده شد و بین فقرای همسایه توزیع شد و هیچ کس  از زمان زیاد آن خبر نداشت.

از نظر آنان هر آنچه که داخل فنجانی ریخته شود فقط شراب است .

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:58 توسط دلیله | |

دلم نوشت : یک قطره , یک دریا ست , فقط یک قطره ببار ! یک دانه , یک جنگله , فقط یک دانه بکار! یک ستاره , یک خورشیده , فقط هر روز بتاب , تو جاودانه ای , به دنبال جاودانگی نباش!

مرا ببین یک قطره ام به دنبال وسیع شده  بی مرز شدن  , تر شدن و با تو دیگر و دیگری دریا شدن ! چه گوهر گرانبهاتر از نگین چشماهی توست ؟ که با آن شاهد شگفتی های افرینشی! با آن رنگ های خیال انگیز آسمان را , گیاهان را , پرندگان را و ماهیان را می بینی !

مرا ببین , یک دانه ام , به دنبال حیات , سبز شدن , قد کشیدن و میوه شدن!

مرا ببین , یک ستاره ام, به دنبال تابیدن , گرم شدن افروختن  به دنبال روشن شدن و تجلی در سایه ها !

برای شروع , وقت را دریاب! نقطه شروع همان جایی است که هم اینک تو آنجایی! هر جا که باشی , تا بی نهایت باتوست!

گوهر وجود تو با بود تو در هر ثانیه , به وجود نزدیک می شود و می تواند با لمس آنچه می بیند و می شنود یکی شود!

اینجاست که کودک عشق بر دیوار دل می کوبد و به یادت می آورد که من عشقم , همانی که با تو و در تو زاده شدم. همان کودکی که نوازش می خواست , به دنبال لذت و شادی بود و به هر آنچه او را راضی می کرد دل می بست! کود ک عشقت را دوباره متولد کن ! کودک عشق نمی داند که می بخشد فقط می بخشد نمی داند چه معصوم است فقط معصوم است نمی داند فریب چیست ! گاهی فریب می خورد و نمی داند مجازات چیست ,پس مجازات نمی کند و خیلی نمی داند و اینکه نمی داند خود پاکی است خود زیبایی است خود عشق است !

کودک عشق بزرگی است که نزدیکترین کسانش او را رها کرده اند و مسخره اش کرده اند و قدرتش را به بازی گرفته اند تفسیرش کرده اند طردش کرده اند  بر او سنک زده اند  تکفیرش کرده اند .

کودک عشق همیشه کودک بوده است همیشه معصوم مانده است و همیشه ستوندی است . پس تو یک قطره نیستی دریایی! و یک دانه نیستی جنگلی و یک ستاره نیستی خورشیدی اگر هر روز بباری! اگر هر روز بکاری! اگر هر روز بتابی!

نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 11:43 توسط دلیله | |

سلام

همه میدونن کوروش کبیر کی بود چه کار کرد .

ولی دلم میخواد بخشی از منشور جهانی حقوق بشر رو برات بزارم بخونین تا بیشتر به فهم و اندیشه  پدر ایران پی ببرید.

 

منم  کوروش, شاه جهان, شاه بزرگ, شاه توانمند, شاه سومر و آکد , شاه چهار گوش جهان...........آنگاه که بدون جنگ و خونریزی وارد بابل شدم , همه مردم گامهای مرا با شادمانی پذیرفتند ......مردوک خدای بزرگ دل های پاک مردم بابل را متوجه من کرد..... زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم .

ارتش بزرگ من به صلح و آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید.... من برای صلح کوشیدم. من برده داری را برانداختم و به بدبختی آنان پایان بخشیدم. فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدا خود آزاد باشند و آنان را نیازارند . فرمان دادم هیچکس از اهای شهر از هستی ساقط نشود. من همه شهرهای ویران را از نو ساختم . تمام نیایشگاههایی که بسته شده بود را بگشایند. همه خدایان این نیایشگاههایی که بسته شده بود را بگشایند . همه خدایان این نیایشگاهها  را به جای خود بازگرداندم و مردمان آواره را به جایگاه خود باز گرداندم ...

 

این بخشی از متن منشور جهانی کوروش کبیر است که سندی قاطع و محکم در مقایشه با نوشته مورخین  یونانی در ایام قدیم و سخنان خداوند در تورات و قران کریم و تفاسیر دانشمندان  اسلامی شکی باقی نمی گذارد که چنین انسان بی همتا براستی شایسته تکریم و احترام می باشد.

 

بر کتیبه ای در مقبره این شاه بزرگ  نوشته شده :

ای مردم من کورشم . پسر کمبوجیه که شاهنشایی جهان را به پارسیان دادم. پس بر این بنای یاد بود من حسودی مکن.

 

روحش شاد و تا ابد جاوید باد.

نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 13:21 توسط دلیله | |

جاده زندگی مسافران زیادی دارد . همه آدم هایی که در دوروبرمان می بینیم همسفران ما در جاده زدنگی اند. حتی  آنها که نمی بینیم و هرگز نیز نخواهیم دید اما الان دارند روی کره زمین زندگی می کنند. آنها هم همسفران ما هستند و شاید قبول این نکته برای بسیاری دشوار باشد. ولی آنهایی هم که ما دوستشان نداریم هم در یک چیز با ما اشتراک دارند و آن زندگی در زمان الان است.

چند هفته دیگر بهار از راه می رسد . در جاده زندگی بهار شبیه اتوبوسی نیست که از کنار ما بگذرد و ما با خوشحالی داخل آن بپریم و بگوییم که بهاری شده ایم.بهار کالسکه ای نیست که بعضی از ما سوار آن شوند و بعضی دیگر نتوانند و حسرت بخوردند. بهار خود هواست . زمین و آسمان است که شکلی متفاوت به خود میگیرد.

بهار به همه یکسان می رسد و سهم همه موجودات عالم از بهار به یک اندازه است . البته لازم نیست برای شاد کردن یک دل زمستانی به دوردست ها سفر کنی و دستان یک غریبه را در دست خود بگیری تا بهاری شدن را تجربه کنی .می توانی به اطراف خود نظر کنی و آدم هایی را که در دوروبرت سرد و غمزده اند ببینی و شادی بهاری ات را با آنها قسمت کنی . زمین و آسمان با آمدن بهار متحول می شود و ما هم اگر می خواهیم شادی واقعی ای را حس کنیم و داشتن دلی بهاری را در زندگی خود تجربه کنیم . باید تنهایی به سراغ بهار نرویم و لااقل یکی از این همسفران کنار خود را در شادی خویش شریک  کنیم . حتما لازم نیست هنگام تحویل سال نیمکت نشین آواره دور سفره هفت سین نشسته باشد . ولی همین که همت کنیم و لباسی جدید  و تازه بر تن او بپوشانیم و لقمه ای شیرینی را به او تقدیم کنیم . همین کمک کوچک میتواند لبخندی بزرگ را بر لب و دل او جاری سازد و هر که این لبخند بزرگ را متوجه نشود . خود بهار می فهمد و سالی پر برکت و فراوانی را نصیب ما می سازد. اگر تنهایی به سراغ بهار برویم بهار از ما خواهد پرسید: حداقل یک همسفر دیگر هم می توانست با تو بیاید ! او کجاست؟

نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 12:17 توسط دلیله | |

پسری مامور تحویل حیوانهای خریداری شده بود , زیاد هم با هوش حساب نمی آمد .

روزی از او خواستند تا یک خرگوش را به آدرسی تحویل دهد .

پسر گفت : بهتر است آدرس را برایم بنویسید تا یادم نرود.

آدرس را در جیبش گذاشت و به دنبال ماموریتش رفت . هر چند دقیقه یک بار نیز نگاهی به آن

می انداخت و با خود می گفت : می دانم به کجا می روم.

همه چیز به خوبی پیش می رفت تا اینکه در جاده به یک دست انداز بزرگ برخورد. وانتی را که

می راند به درون یک گودال  افتاد و خرگوش برای نجات جانش در دشت باز , پا به فرار گذاشت .

پسر آنجا ایستاده بود وبه  قهقهه میخندید. عابری از او پرسید : چه چیزی دیده ای که این قدر خنده دار است؟

او جواب داد : آن خرگوش احمق را که می دوید دیدید؟ او نمی دانست کجا باید برود چون آدرس در جیب من است .

  ((  این مثل مردمی است که فکر میکنند آدرس خداوند را بلدند , اما بلد نیستند, هر آنچه می دانند فقط خیالات خودشان است.))

نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 16:15 توسط دلیله | |

مردی  خود را به هیئت شیطان در آورد و عازم یک مهمانی بود که به مناسبت جشن هالوین برگزار می شد.

در بین راه ، باران شروع به باریدن کرد ، پس خود را به داخل کلیسایی انداخت که د رآن مراسمی در حال اجرا بود. مردم با دیدن هیئت و لباس شیطانی او ، به طرف درها و پنجره ها هجوم بردند.

آستین کت خانمی به دسته یکی از صندلی ها گیر کرده بود  و همین که مرد ملبس به لباس شیطان به او نزدیک و نزدیک تر می شد ، شروع به عجز و لابه کرد: شیطان ، من بیست سال است که از اعضای وفادار این کلیسا هستم , اما در واقع همیشه در کنار شما بوده ام .

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 12:27 توسط دلیله | |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ