تبليغاتX
....بشنو از این خموش

....بشنو از این خموش

درود بر همه دوستان خوبم این اولین پستم تو سال جدیده امیدوارم همتون خوشتتون بیاد این شعر زندگی منو عوض کرد اون از نوع خوب و عوض کردن دیدگاهم امیدوارم خوشتون بیاد


يک شبي مجنون نمازش را شکست

بي وضو در کوچه ليلا نشست*

عشق آن شب مست مستش کرده بود

*فارغ از جام الستش کرده بود

سجده اي زد بر لب درگاه او

پر زليلا شد دل پر آه او

گفت يا رب از چه خوارم کرده اي

بر صليب عشق دارم کرده اي

جام ليلا را به دستم داده اي

وندر اين بازي شکستم داده اي

نشتر عشقش به جانم مي زني

دردم از ليلاست آنم مي زني

خسته ام زين عشق، دل خونم مکن

من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد اين بازيچه ديگر نيستم

اين تو و ليلاي تو ... من نيستم

گفت: اي ديوانه ليلايت منم

در رگ پيدا و پنهانت منم

سال ها با جور ليلا ساختي

من کنارت بودم و نشناختي

عشق ليلا در دلت انداختم

صد قمار عشق يک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد

گفتم عاقل مي شوي اما نشد

سوختم در حسرت يک يا ربت

غير ليلا برنيامد از لبت

روز و شب او را صدا کردي ولي

ديدم امشب با مني گفتم بلي

مطمئن بودم به من سرميزني

در حريم خانه ام در ميزني

حال اين ليلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بيقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو ليلا کشته در راهت کنم

نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 22:58 توسط دلیله |

ظهر یك روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در پاكت نامه ای را دید كه نه تمبری داشت و نه مهر اداره ی پست روی آن بود. فقط نام و آدرسش روی پاكت نوشته شده بود. او با تعجب پاكت را باز كرد و نامه ی داخل آن را خواند:
>>
امیلی عزیز، عصر امروز به خانه ی تو می آیم تا تو را ملاقات كنم. "با عشق، خدا"امیلی همان طور كه با دستهای لرزان نامه را روی میز می گذاشت، با خود فكر كرد كه چرا خدا می خواهد او را ملاقات كند؟ او كه آدم مهمی نبود. در همین فكر ها بود كه ناگهان كابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت: «من، كه چیزی برای پذیرایی ندارم
پس نگاهی به كیف پولش انداخت. او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت. با این حال به سمت فروشگاه رفت و یك قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید. وقتی از فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر كند. در راه برگشت، زن و مرد فقیری را دید كه از سرما می لرزیدند.مرد فقیر به امیلی گفت: "خانم، ما خانه و پولی نداریم. بسیار سردمان است و گرسنه هستیم. آیا امكان دارد به ما كمكی كنید؟"امیلی جواب داد: "متاسفم، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام"مرد گفت: «بسیار خوب خانم، متشكرم» و بعد دستش را روی شانه های همسرش گذاشت و به حركت ادامه دادند.همانطور كه مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند، امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس كرد. به سرعت دنبال آنها دوید: " آقا، خانم، خواهش می كنم صبر كنید"وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آنها داد و بعد كتش را در آورد و روی شانه های زن انداخت. مرد از او تشكر كرد و برایش دعا كرد.وقتی امیلی به خانه رسید، یك لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همانطور كه در را باز می كرد، پاكت نامه دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز كرد:امیلی عزیز، از پذیرایی خوب و كت زیبایت متشكرم ،
"
با عشق ، خدا"

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 11:27 توسط دلیله |

در افسانه ها آمده روزی که خـداوند جهـان را آفرید فرشـتگان مقرب را به بارگاه خـود فرا خـواند و از آنهـا خواست تا برای پنهـان کـردن راز زنـدگی پیشنهاد بدهنـد . یکی از فرشتگان به پروردگار گفت : خداوندا آن را در زیرزمین مدفون کن . فرشته دیگـری گفت : آن را در زیر دریاها قرار بـده . وسـومی گفت : راز زنـدگی را در کوهـها قرار بده . ولی خـداوند فرمود : اگرمن بخواهم به گفته های شما عمل کنم فقط تعـداد کمی از بنـدگانم قادر خواهند بود آن را بیـابنـد ؛ در حالی که من می خواهم راز زنـدگی در دسترس همه بنـدگانم باشـد . در این هنگام یکی از فرشتگان گفت : فهـمیدم کجا ؛ ای خدای مهربان راز زندگی را در قلب بنـدگانت قرار بده زیرا هیچکس به این فکر نمی افتد که برای پیدا کردن آن باید به قلب و درون خودش نگاه کند

 

خانه

 

يک نجار مسن به کارفرمايش گفت که ميخواهد بازنشسته شود تا خانه‏اي براي خود بسازد و در کنار همسر و نوه‏هايش دوران پيري را به خوشي سپري کند. کارفرما از اينکه کارگر خوبش را از دست ميداد، ناراحت بود ولي نجار خسته بود و به استراحت نياز داشت. کارفرما از نجار خواست تا قبل از رفتن خانه‏اي برايش بسازد و بعد باز نشسته شود. نجار قبول کرد ولي ديگر دل به کار نميبست، چون ميدانست که کارش آينده‏اي نخواهد داشت، از چوبهاي نامرغوب براي ساخت خانه استفاده کرد و کارش را از سر‏سيري انجام داد. وقتي کارفرما براي ديدن خانه آمد، کليد خانه را به نجار داد و گفت: اين خانه هديه من به شما است، بابت زحماتي که در طول اين سالها برايم کشيده‏ايد. نجار وا رفت؛ او در تمام اين مدت در حال ساختن خانه‏اي براي خودش بوده و حالا مجبود بود در خانه‏اي زندگي کند که اصلاً خوب ساخته نشده بود

نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 20:3 توسط دلیله |

حکما وفلاسفه الهی از دیر باز با غوطه ور شدن در اقیانوس اندیشه توانسته اند جواهرات گران بهایی را از دریای معارف ونشانه های الهی استخراج کنند که هریک از آنها به راحتی می تواند روح هرانسان جویای معرفتی را طراوت و روشنی دو باره بخشد.
اما مشکلی که همواره مانع از آن بوده که این حکیمان بلند اندیشه بتوانند عموم مردم را در لذت عرفانی خود شریک کنند دشوار بودن درک مفاهیم فلسفی وزمان بر بودن آموزش مقدمات آن بوده که عملا بسیاری از مردم را از درک این حقایق محروم ساخته است .
با این حال برای رفع این مشکل و برخی ملاحظات دیگر از گذشته های دور فلاسفه به نوعی داستان نویسی فلسفی روی آورده اند که هدف آن به هیچ عنوان سرگرمی وتفریح صرف نیست بلکه هریک بیان گر حقیقتی عظیم است که دقت در معانی آن می تواند زندگی یک انسان را زیر ورو کند وچهره ای جدید به حیات انسانی اوببخشد .
کتاب عین الحیات علامه مجلسی یکی از کتاب هایی است که به طور عمده به این نوع داستانها پرداخته و مسائل مربوط به دنیا آخرت و... را در راس موضو عات این داستانها قرار داده است در فصلی از این کتاب که به داستان «بلوهر و یوذاسف» اشاره می کند داستانهای متعددی را از زبان «بلوهر» نقل می کند که وظیفه آموزش دادن به « یوذاسف » را بر عهده گرفته و از این طریق می خواهد حقایق بسیاری را به او بیاموزد .
اصل این داستان نخستین بار در کتاب اکمال الدین واتمام النعمه شیخ طوسی نقل شده و آنرا منتسب به بعضی از حکمای هند دانسته اند و جالب این جاست که در بسیاری از موارد شباهت زیادی میان این داستان و داستان زندگی بودا یا همان «سیتارتا» به چشم می خورد که نمی توان آن را اتفاقی دانست هر چند که وجوه تمایزی هم میان شخصیت اصلی این داستان یعنی « یوذاسف » و سیتارتا مشاهده می شود .
در این بخش یکی از ده ها داستانی را که بلوهر برای حکمت آموزی به آنها تمسک می کند را باهم می خوانیم :
پادشاه و دو ژنده پوش
«....شبی از شب‏ها بعد از این که مردم همگی به خواب رفته بودند پادشاه به وزیر گفت: بیا سوار شویم و در این شهر بگردیم و ببینم که احوال مردم چگونه است؟ و آثار باران‏هایی را که در این ایام بر ایشان باریده است را مشاهده کنیم. پس هر دو سوار شدند و در نواحی شهر می‏گشتند که در اثنای راه به مزبله‏ایی رسیدند. نظر پادشاه به روشنایی افتاد که از طرف آن زباله دان می‏تابید پس هر دو از مرکب پیاده شدند و رفتند تا به نقبی رسیدند که از آن جا روشنی می‏تافت. چون نظر کردند، مرد درویش بدقیافه‏ایی را دیدند که جامه‏های بسیار کهنه پوشیده – از جامه‏هایی که در مزبله می‏اندازند و متکّا از فضله و سرگین برای خود ساخته و بر آن تکیه زده است، در پیش روی آن ابریقی سفالی پر از شراب گذشته طنبوری در دست گرفته، می‏نوازد؛ زنی هم در زشتی خلقت و بدی هیأت و کهنگی لباس شبیه به خودش در برابرش ایستاده است. هرگاه شراب می‏طلبد آن زن ساقی او می‏شود، هر گاه طنبور می‏نوازد آن زن برایش می‏رقصد. چون شراب می‏نوشد آن زن او را تحیّت می‏کند و ثنا می‏گوید به نوعی که پادشاهان را ستایش می‏کنند، و آن مرد نیز از زن خود تعریف می‏کند و سیده النساء می‏خواند و بر جمیع زنان تفضیلش می‏دهد، و هر دو یکدیگر را به حسن و جمال می‏ستایند و در نهایت سرور و فرح و خنده و طرب عیش می‏کنند.
وزیر و پادشاه مدتی بر پا ایستاده، در حالشان نظر می‏کردند و از لذّت و شادی ایشان در آن حال کثیف تعجب نمودند و سپس بر گشتند. پادشاه به وزیر گفت: گمان ندارم که من و تو در تمام عمر این قدر مسرور و لذّت و خوشحالی دیده باشم که این زن و مرد امشب از حال خود دارند گمان دارم که هر شب در این کار باشند. وزیر چون این سخنان آشنا را از پادشاه شنید و فرصت را غنیمت شمرد و گفت:‏ای پادشاه! می‏ترسم که این دنیای ما و پادشاهی تو و بهجت و سروری که به این لذّت‏های دنیا داریم. در نظر آن جماعتی که پادشاهی دائمی را می‏دانند، مثل این مزبله و این دو شخص نماید و خانه‏های ما که سعی در بنا و استحکامش می‏کنیم، در نظر آن جماعتی که مساکن سعادت و منازل باقی آخرت را در نظر دارند چنان نماید که این غار در نظر ما می‏نماید و بدن‏های ما نزد آن کسانی که پاکیزگی و نظارت و حسن و جمال معنوی را فهمیده‏اند چنان نماید که این دو بد قیافه‏ی زشت در نظر ما می‏نمایند و تعجب آن سعادتمندان از لذّت و شادی ما به عیش‏های دنیا، مانند تعجب ما باشد از لذّت این دو شخص به حال ناخوشی که دارند. پادشاه گفت آیا می‏شناسی جمعی را که به این صفات موصوف باشند؟ وزیر گفت بلی، پادشاه گفت: ایشان کیانند؟ وزیر گفت: ایشان جمعی هستند که به دین الهی گرویده‏اند و ملک و پادشاهی آخرت و لذّات آن را دانسته‏اند؛ پیوسته طالب سعادت‏های آخرت هستند. پادشاه گفت: ملک آخرت کدام است؟ وزیر گفت: نعیم و لذّتی است که شدّت و جفا بعد از آن نمی‏باشد؛ توانگری است که بعد از آن، فقر و احتیاج نیست؛ شادیی است که هرگز در عقب آن، اندوهی نیست. صحّتی است که بیماری از پی اش نیست؛ خوشنودیی است که هرگز به اندوه و خشم زایل نمی‏گردد؛ ایمنی است که به ترس مبدّل نمی‏شود زندگی‏ایی است که مرگ بعد از آن محال است؛ پادشاهی بی‏زوال است، آخرت خانه هستی بقا است و دار زندگی بی‏انتهاست که تغییر احوال در آن نمی‏باشد. خداوند درد، بیماری جفا، پیری، گرسنگی، تشنگی و مرگ را از ساکنان آخرت برداشته است.‏ای پادشاه! این است صفت ملک آخرت، که بیان کردم. پادشاه گفت: آیا برای داخل شدن به این خانه وفایز شدن به این سعادت فرزانه راه و وسیله و سببی می‏دانی؟ وزیر گفت: بلی، آن خانه مهیّاست برای هر کسی که آن ر ااز راهش طلب کند و هر کس که از درگاهش به در آید البته به آن ظفر می‏یابد.»

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 23:17 توسط دلیله |

زنی حدودا نود ساله را می شناختم که هرگز از هیچ چیز، ناراحت نمی شد . او هیچ گاه عصبی نبود، پیوسته آرام و پر نشاط، همیشه در آرامشی خدایی بود، با همه کس و همه چیز و حتی خودش در آرامش بود

از او پرسیدم چگونه می تواند تحت همه شرایط، آسوده خاطر باشد ؟

زن پاسخ داد:

"من هرشب کودکی می شوم و قبل ازخواب به گوشه ایی ساکت و خاموش می روم. در سکوت به خدا فکر می کنم، همه نگرانی ها، تشویش ها و مسائل روز را یک یک بر دامان خدا می گذارم، اگر از کاری که کرده ام یا حرفی که زده ام احساس گناه کنم، اگر کسی را رنجانده باشم، این ها را در سکوت به خدا می گویم و از "او" طلب بخشایش می کنم و بخشایش او را می پذیرم.

اگر نگران چیزی باشم، آن را به خدا می سپارم و رهایش می کنم...

اگر احساس تنهایی کنم یا تصور کنم که کسی من را دوست ندارد، همه را به خدا می گویم و آنگاه خدا مرا در آغوش پر مهرش می گیرد.

همیشه وقتی که به این ترتیب همه چیز را رها می کنم و به خدا می سپارم، آرامش عظیمی می یابم و همه ی فشار ها، تشویش ها و مصیبت ها ناپدید می شوند."

بسیاری از ما می کوشیم که بار مشکلاتمان را به تنهایی تحمل کنیم و یا چاره ای برای آنها بیابیم.

همین امروز  این بارها را فرو افکنید، آنها را به خدا بسپارید، در سکوت مشکلات خود را یک به یک به خدا بگویید، دعا کنید تا چاره ایی پیدا کنید، صمیمانه دعا کنید و ایمان داشته باشید که خداوند شما را تنها نمی گذارد...

هر روز که از خواب بیدار می شوید دعا کنید:

"خدایا! ای پناه بی پناهان، ای خدا بی کسان! سکان زندگی خود را به دست های ایمن "تو" می سپارم "

بدین ترتیب خواهید دید که مشکلات نمی توانند بر شما غلبه کنند...

هرگاه احساس می کنید تشویش در وجودتان افزایش می یابد فقط لبخند بزنید بدین ترتیب تشویش را در هم می شکنید و آرامش می یابید.

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 10:15 توسط دلیله |

خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.

بنده: خدایا ! خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم.


خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان

بنده: خدایا سه رکعت زیاد است


خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان

بنده: خدایا ! امروز خیلی خسته ام! آیا راه دیگری ندارد؟


خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله

بنده: خدایا! من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!


خدا: بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله

بنده: خدایا هوا سرد است! نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم


خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم
بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد


خدا: ملائکه ی من! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده، او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده
ملائکه: خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ، اما باز خوابید


خدا: ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست

ملائکه: پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود!


خدا: اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد
ملائکه:خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟


خدا: او جز من کسی را ندارد…شاید توبه کرد…
بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری.

نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 19:16 توسط دلیله |

روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که ناچار بود برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دست فروشی کند. از این خانه با آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این در حالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. به طور اتفاقی درب خانه ای را زد. دختر جوان و مهربانی در را باز کرد. پسرک با دیدن چهره مهربان دختر خجالت کشید و به جای غذا، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.

دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود به جای آب برایش یک لیوان شیر آورد. پسر با تمأنینه و به آهستگی شیر را سر کشید و گفت: «چقدر باید به شما بپردازم؟» دختر پاسخ داد: «چیزی نباید بپردازی.»

پسرک گفت: «پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم.»

سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد. پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز، متخصصین نسبت به درمان او اقدام نمایند.

دکتر، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید. بلافاصله بلند شد و به سرعت به طرف اتاق بیمار حرکت کرد. لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریض وارد اتاق گردید. در اولین نگاه او را شناخت.

سپس به اتاق مشاوره بازگشت تا هرچه زودتر برای نجات جان بیمار اقدام کند. ازآن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سرانجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری، پیروزی از آنِ دکتر گردید.

آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود. به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد. گوشه صورتحساب چیزی نوشت، آن را درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.

زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد. سرانجام تصمیم خود را گرفت و پاکت را باز کرد. چیزی توجه اش را جلب نمود. چند کلمه ای رو قبض نوشته شده بود. آهسته آن را خواند:

«بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است.»

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 11:35 توسط دلیله |

فرزانه ای سرکش به خاطر عشق بی حدش به آزادی به زندان انداخته شد . او به اطراف کشور می رفت و آوازهای شورشی می خواند. او فرزانه ای واقعی بود . او را از گردن به پایین در غل و زنجیر انداختند  اما همچنان آوازهای آزدای را می خواند.

روزی خلیفه به دیدار او آمد و پرسید :آیا مشکلی داری؟ آن مرد گفت : چه مشکلی ؟ من مهمان شاهانه هستم مهمان شما چه مشکلی می توانم داشته باشم ؟  من کاملا شادمانم. در کلبه ای زندگی می کردم . شما مرا در قصر قرار داده اید . از شما متشکرم ! .

خلیفه حیرت کرد و پرسید : شوخی می کنی ؟

آن مرد گفت :  من این را میگویم چون خود زندگی را به لطیفه مبدل ساخته ام .

آن وقت خلیفه سوالی کاملا منطقی پرسید: آیا زنجیرهای دست و پایت سنگین و دردناک نیستند؟

آن مرد به زنجیرها نگریست و گفت : این زنجیرها از من بسیار دورند. فاصله زیادی میان من و این زنجیرهاست . شما ممکن است در این توهم باشید که مرا زندانی کرده اید اما فقط قادر به زندانی کردن جسم من هستید و نمی توانید آزادی مرا زندانی کنید و آن را بدل به زندان سازید چون می دانم چگونه زندان را  به آزادی مبدل سازم!

 

همه اینها بستگی به نحوه بودن ما دارد. ما هم بردگی و هم آزادی را در درون خود حمل میکنیم  . اگر کسی شروع کند به دوست داشتن بدون اشتیاق به نتیجه عمل و اگر در برابر خود و هستی احساس مسئو لیت کند و به زندگی ایمان داشته باشد . آن وقت زندگی دیگر برای او اسارت نخواهد بود که نعمت و برکت خواهد بود.

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 14:3 توسط دلیله |

پسرکی از مادرش پرسید چرا گریه میکنی؟
مادر فرزندش را در اغوش گرفت و گفت نمیدونم عزیزم نمیدونم
پسرک نزد پدر رفت و گفت:بابا چرا مامان همیشه گریه میکند؟او چه میخواهد؟
پدرش تنها دلیلی که به ذهنش رسید این بود که همه زنها گریه میکنند بی هیچ دلیلی
پسرک متعجب شدولی هنوز از اینکه انها خیلی راحت به گریه میافتند معجب بود
یک بار در خواب دید که دارد با خدا صحبت میکند از خدا پرسید:خدایا چرا همه زنها این همه گریه میکنند؟
خدا جواب داد من زن را به شکل ویژه ای افریدم به شانه های او قدرتی دادم که بتواند سنگینی زمین را تحمل کند به دستانش قدرتی داده ام که حتی اگر تمام کسانش دست ار کار بکشند او به کار ادامه دهدو اگر همگان نا امید گردند با نگاهی به انها امید بخشد
به او احساسی داده ام با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد و حتی اگر او را هزاران بار اذیت کنند به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست داشته باشد و همواره کنار او باشد و به او شکلی داده ام تا هر هنگام که خواست فرو بریزد
این اشک را منحصرا برای او خلق کرده ام تا هر هنگام که از زیادی ناملایمات به جان امد از ان استفاده کند

 

زیبای یک زن در لباسش . موها یا اندامش نیست . زیبایی زن را باید در چشمانش جست و جو کرد زیرا تنها راه ورود به قلبش آنجاست

 

 

شناخت

کودک نجوا کرد . خدایا با من صحبت کن و یک چکاوک در چمنزار آواز خواند ولی کودک نشنید.

پس کودک فریاد زد: خدایا با من صحبت کن! و آذرخش در آسمان غرید ولی کودک متوجه نشد.

کودک فریاد زد: خدایا یک معجزه به من نشان بده و یک زندگی متولد شد ولی کودک نفهمید.

کودک در ناامیدی گریه کرد و گفت : خدایا مرا لمس کن و بگذار تو را بشناسم . پس خدا نزد کودک آمد و او را لمس کرد ولی کودک بالهای پروانه را شکست و در حالی که خدا را درک نکرده بود از آنجا دور شد.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 10:10 توسط دلیله |

روزی فرشته ای از فرمان خدا سرپیچی کرد وبرای پاسخ دادن به عمل اشتباهش در مقابل تخت قضاوت احضار شد. فرشته از خداوند تقاضای بخشش کرد. خداوند با مهربانی نگاهی به فرشته انداخت و فرمود: من تورا تنبیه نمیکنم، ولی تو باید کفاره گناهت را بپردازی. کاری را به تو محول میکنم، به زمین برو و با ارزشترین چیز دنیا را برای من بیاور.
فرشته خوشحال از اینکه فرصتی برای بخشوده شدن دارد به سرعت به سمت زمین رفت. سالها روی زمین به دنبال با ارزشترین چیز دنیا گشت. روزی به یک میدان جنگ رسید، سرباز جوانی رایافت که به سختی زخمی شده بود. مرد جوان دردفاع از کشورش با شجاعت جنگیده بود وحالا درحال مردن بود فرشته آخرین قطره از خون سرباز را برداشت وبا سرعت به بهشت باز گشت.
خداوند فرمود: به راستی چیزی که تو آوردی باارزش است. سربازی که زندگیش را برای کشورش میدهد، برای من خیلی عزیز است، ولی برگرد وبیشتر بگرد.
فرشته به زمین بازگشت وبه جستجوی خود ادامه داد. سالیان دراز در شهرها، جنگلها، ودشتها گردش کرد. سرانجام روزی در بیمارستان بزرگ پرستاری دید که بر اثر یک بیماری در حال مرگ بود.
پرستار از افرادی مراقبت کرده بود که این بیماری را داشتند و آنقدر سخت کار کرده بودکه مقاومتش را از دست داده بود. پرستار رنگ پریده در تختخواب سفری خود خوابیده بود ونفس نفس میزد.
در حالی که پرستار نفسهای آخرش را میکشید، فرشته آخرین نفس پرستار را برداشت و به سرعت به سمت بهشت رفت.
وبه خداوند گفت: خدوندا مطمئنم آخرین نفس این پرستار فداکار با ارزشترین چیزدر دنیاست. خداوند پاسخ داد: این نفس چیز با ارزشی است. کسی که زندگیش را برای دیگران میدهد، یقینا از نظر من با ارزش است. ولی برگرد ودوباره بگرد.
فرشته برای جستجو ی دوباره به زمین بازگشت وسالیان زیادی گردش کرد.
شبی مرد شروری را که براسبی سوار بود درجنگل یافت. مرد به شمشیر و نیزه مجهز بود. او میخواست از نگهبان جنگل انتقام بگیرد.
مرد به کلبه کوچکی که جنگلبان وخانواده اش درآن زندگی میکردند، رسید. نور از پنجره بیرون میزد. مرد شرور از اسب پایین آمد و از پنجره داخل کلبه را بدقت نگاه کرد.
زن جنگلبان را دیدکه پسرش را میخواباند و صدای اورا که به فرزندش دعای شب را یاد میداد، شنید. چیزی درون قلب سخت مرد، ذوب شد. آیا دوران کودکی خودش را بیاد آورده بود؟
چشمان مرد پر از اشک شده بود وهمان جا از رفتار ونیت زشتش پشیمان شد و توبه کرد.
فرشته قطره ای اشک از چشم مرد برداشت و به سمت بهشت پرواز کرد.
خداوند فرمود:
این قطره اشک با ارزشترین چیز در دنیاست، برای اینکه این اشک آدمی است که توبه کرده و توبه درهای بهشت را باز میکند
نوشته شده در جمعه بیستم خرداد 1390ساعت 15:45 توسط دلیله |


سوز ساز